خرید بک لینک

من مسؤولم

در برابر عمرم

من مسؤولم!

وقتم

جوانیم

عمر تو

وقت تو

پیری و جوانی تو

معنی ندارد

صد من یه غاز بنویسم

عمر خود و وقت تو را هدر بدهم

اخرش هم هیچ به هیچ

روز قیامت

باید پاسخ پس بدم...

پس مفید می نویسم:

«عرض کرد: آقا برای حفظ ایمان در آخر الزمان چه کنم؟

فرمود: زیاد بگو: یا مقلب القلوب ثَبّت قلبی علی دینک»

برچسب: نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 1:30

امروز مشغول فايل صوتي از آيه الله ضياء آبادي بودمدر ميانه کلام به بيتي از حکيم نظامي گنجوي استشهاد کردبيت رو پي جويي کردم و به شعر زيباي زير برخورد کردمدلم نيومد تنهايي ازش لذت ببرمتقديم همه دوستاناي چارده ساله قرة‌العينبالغ نظر علوم کونينآن روز که هفت ساله بوديچون گل به چمن حواله بوديو اکنون که به چارده رسيديچون سرو بر اوج سرکشيديغافل منشين نه وقت بازيستوقت هنر است و سرفرازيستدانش طلب و بزرگي آموزتا به نگرند روزت از روزنام و نسبت به خردسالي استنسل از شجر بزرگ خالي استجايي که بزرگ بايدت بودفرزندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 1:30

سلام حضرت عشقمی دانی؟ این نوشتن تنها مُسَکن تمام دردهایم است دردهایی که در سینه دارم و فریاد نمی توانم نه محرم اسراری که راز به او گویم نه غمخواری که تسلیت از او بجویم سجع واژگان را بی خیال دلم همان دلی که بارها سنگیش خواندی تنگ تنگ تنگ است تنگ تر از تمام آغوش های عاشقانه چند ماهی است ننوشته ام بهتر بگویم خودم را تسکین نداده ام شده ام کوه نه کوهستان درد دلم میخواهد از زلفت بنویسم همان گیسوی پریشان محجوب زیر چارقدت را که حسرت دیدن حتی یک تارش بر دلم مانده میخواهم چشمانت را بسرایم همان چشمانی که حتی یک بار خیره در چشمانم نَگریست ولی بسیار گریست این جناس بیکار ناقص را بی خیال! و اصلا تمام واژگان را واژه چه می فهمد عشق را دلم خودت را می خواهد دلم تنگ نگاه تو است زیباترین غزل تمام دورانها... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: دوشنبه 19 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:30

تا حالا شده

دلت بخواد که

«همین الآن الآن بمیری؟»

الهی که هیچ وقت

این طور نشده باشی و بعدا هم نشی

من اما

سالها است که

هر لحظه دلم میخواد

«همین الآن الآن بمیرم»

اما ...

برچسب: نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: دوشنبه 19 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:30

امروز مشغول فایل صوتی از آیه الله ضیاء آبادی بودمدر میانه کلام به بیتی از حکیم نظامی گنجوی استشهاد کرد بیت رو پی جویی کردم و به شعر زیبای زیر برخورد کردم دلم نیومد تنهایی ازش لذت ببرم تقدیم همه دوستان ای چارده ساله قرةالعین بالغ نظر علوم کونین آن روز که هفت ساله بودی چون گل به چمن حواله بودی و اکنون که به چارده رسیدی چون سرو بر اوج سرکشیدی غافل منشین نه وقت بازیست وقت هنر است و سرفرازیست دانش طلب و بزرگی آموز تا به نگرند روزت از روز نام و نسبت به خردسالی است نسل از شجر بزرگ خالی است جایی که بزرگ بایدت بود فرزندی من ندارت سود چون شیر به خود سپهشکن باش فرزند خصال خویشتن باش دولتطلبی سبب نگهدار با خلق خدا ادب نگهدار آنجا که فسانهای سکالی از ترس خدا مباش خالی وان شغل طلب ز روی حالت کز کرده نباشدت خجالت گر دل دهی ای پسر بدین پند از پند پدر شوی برومند گرچه سر سروریت بینم و آیین سخنوریت بینم در شعر مپیچ و در فن او چون اکذب اوست احسن او زین فن مطلب بلند نامی کان ختم شدهست بر نظامی نظم ار چه به مرتبت بلند است آن علم طلب که سودمند است در جدول این خط قیاسی میکوش به خویشتنشناسی تشریح نهاد خود درآموز کاین معرفتی است خاطر افروز پیغمبر گفت علم علمان علم الادیان و علم الابدان در ناف دو علم بوی طیب است وان هر دو فقیه یا طبیب است میباش طبیب عیسوی هش اما نه طبیب آدمی کش میباش فقیه طاعت اندوز اما نه فقیه حیلت آموز گر هر دو شوی بلند گردی پیش همه ارجمند گردی صاحب طرفین عهد باشی صاحب طرف دو مهد باشی میکوش به هر ورق که خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: دوشنبه 19 ارديبهشت 1401 ساعت: 4:30

و تو از این غم چه می دانی؟ و از این غم دمادم چه می دانی؟ تو که ندیده ای لحظه مرگم را که به فکر تو ام چه می دانی؟ تو که نبوده ای لحظه ای جای من و ندیدی فریاد مرگ من و نبودی میان آتش ها و ندیدی هرگز سوختن من تو نبودی که می مردم و نبودی پای دل سپردن ها و تو که نشکستی در دل کوه و ندیدی مرگ روح! و ندیدی خشکسالی چشم و ندیدی هوای زهر آلود و نبستی دست دل و ندیدی تو مرگ من و نخوردی ز دل شلاق و ننشست خنجرادامه مطلب

برچسب: داني؟, نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1396 ساعت: 20:05

بين اين عجب



که مرگ شده است



آرزوي ما...

برچسب: آرزوي, نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 14:28

بهار


جان داد


در حسرت


شعري بهاري


اينجا


در جان شاعر


هميشه


ماه آخر پاييز است...

برچسب: جان,دادن,بهار, نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 6:20

سراسر بغضم


چون کودک گم کرده مادر...

برچسب: بغض, نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 6:20

اميد


دورترين و بي معناترين


کلمه زندگيم بود...

برچسب: دورترين,کلمه, نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 6:20

به مرگ خود راضيم


اما يار


به تب هم نميگيرد مرا


مرگ

برچسب: مرگ, نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 6:20

[نوشته ي رمز دار]  

برچسب: تنها,انگيزه,زندگي, نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 6:20

من که جز مرگندارم ز خدا خواسته ايچه به آتشچه به خنجرچه به صد جور بلاي ديگرمنتظر مانده امتا برسداز راهي...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 0:20

 هر شعر که سرودمهمه مدح روي تو شدهر لب که گشودمهمه عشقتهمه شورتهمه اش نام تو بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 0:20

دق مرگ شود شعرم


آن را که نمي خواني...

برچسب: نویسنده: کامران شجاعی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 0:20

صفحه بندی